جمعه تلخ

سروش گفت: بریم؟گفتم: بریم!

گفت: نریم؟گفتم: نریم!

ولی آخر رفتیم!

 جدای از اشگ و ترس و کبودی باتون .حضورمون مهم بود که تحقق یافت.قلب

برگشتیم خونه که خبر بدی بهمون رسید.خبر تصادف یکی از بستگان در مسیر سفر به سرعین که در اون زهرای ٢۵ ساله که یک پسر ٣ ساله داره فوت شده بود.بقیه کسانی که توی ماشین بودن جراحات جزیی برداشتن و پسر کوچولو شاهد جان دادن مادرش وسط جاده بوده.شرح حال بازمانده ها قابل توصیف نیست ولی حتما میتونین تصور کنین که چه حالی دارن.و من به خواهر زهرا که تقریبا به زور سرم سرپا بود چه تسلیتی میتونستم بگم؟چی بگم که آرومش کنه؟فقط بهش گفتم گریه کن!داد بزن!نریز توی خودت شاید اینطوری آروم بشی!گریه

مریم خواهر زهرا میخواست بره سر خاک.خانمهای مسن هم هی میگفت نه نباید برین الان درست نیست برین سر خاک.عصبانیولی مریم بیتابی میکرد و میگفت زهرا تنهاس و میترسه.

با همه مخالفتها رفتیم سرخاک و شمع روشن کردیم مریم هوار میزد و اشک میریخت ولی بعدش به نظر سبکتر شده بود.

فکر کنم فشارم ٧ بود رفتیم دکتر یه سرم چند تا آمپول عین منگا برگشتیم خونه مامان قرمه سبزی درست کرده بود.اگه بدونین کپل چجوری قرمه سبزی میخورد!ماچدندون که نداره با لثه اش میجوید و تند قورت میداد بعد هم یه قاشق سالاد میخورد.بیشتر از طعم دلچسب قرمه سبزی غذا خودن پریا بهم چسبید.(الهی خاله قربونت بشه.اسپند.اسپند)چشم

پ.ن:در مجموع جمعه گندی بود.خدایا شکرتگریه

/ 3 نظر / 6 بازدید
ايران قبله عالم

سلام ممنون كه سر زدي، خوشحالمون ميكني اگه بازم سر بزني.لطفا دفعه بعد به اين اكتفا نكن كه"سايت قشنگي دارين" نظر بده راجع به مطلب. با اجازه وبلاگتون رو تو ي پيوندهام قرار دادم. در مورد تازه گذشته هم طلب آمرزش كنيم. در دلم آرزوي آمدنت ميميرد رفته اي اينك اما آيا باز ميگردي؟ چه تمناي محالي خنده ام ميگيرد

:. بهار

وای سماااااااااااااااااااااا؟ الهی بگردم چه جمعه ی مزخرفی بوده حالا حالت خوبه؟ عجب دمای نفهمی هستنا خدا زهرا رو بیامرزه چقدر دلم براش سوخت [ناراحت]