تقدیر بی انصاف

چندوقتی هست که حوصله ام را گم کردم

نمیدانم دور دور جایی گذاشتمش یا همین نزدیکی هاست

خلاصه که جایی که باید باشد نیست!!!

هر چی به خودم میقبولونم که روز سالگرد یه روز معمولیه و تقارنش یه قرارداد بشرسازه!ولی بازم قلبم توجیه نمیشه.همه چیز دست به دست هم داده تا روزای آخر برام صحنه سازی بشه مثل صحنه قتل که قاتل رو مجبور میکنن لحظه لحظه اتفاق رو دوباره نقش بازی کنه در عذابم.

از دیدن میوه های خوشگل و رنگی تابستونی که پارسال همین موقع براشون میبردم که نوبر کنن.از دیدن پر شدن ویترین مغازه ها از تاپهای تابستونی و سارافونای رنگی زیبا.از انگور دادن درخت موی حیاط که نمیذاشتم غوره هاشو بچینن که انگوراشو مزه کنن!از گرمای هوا.از شربت البالو.توت فرنگی و گوجه سبز.انگور یاقوتی.هندونه!

تمام این روزا به کندی و سختی داره میگذره صبحا اول وقت زل میزنم به تقویم روی میزم تو آژانس!هی به مغزم فشار میارم که یادم بیاد پارسال این موقع تو این روز چکار میکردیم؟!نوشته های پارسال رو میخونم.روزای معمولی رو که نگران دل درد ویروسی!!پریای خوشگلم بودیم!راستی چه راحت اسما عوض میشن.چه راحت تشخیص سرماخوردگی بدون نیاز به انتی بیوتیک تو نسخه های دفترچه میشه آنسفالیت نادر تو گواهی فوت!!!

از فکر اینکه شاید بهتر بود فلان روز فلان کارو میکردم شاید فایده ایی داشت خسته و کلافه ام!به ازای هر روز تقویم هر دقیقه و هر ثانیه اش هزاران نوع دیگه از تصمیم و برخورد تو ذهنم میاد که همه سناریوی بعد وحشتناک رو کاملا عوض میکنه.ولی چه فایده؟همش تو ذهن درگیر منه...همش رویاس توی همش دخترک آخرش کنار مامانش زنده و سرحاله.ولی واقعیت چی؟یکسره سیاهه!تلخ و سیاه!

با خاک قرارداد نانوشته ایی بستم بهش خو گرفتم آخه عزیزترینم رو بهش سپردم.دورم رو پر از گلدون و بذر و جوونه کردم یه جور بده بستون ذهنیه!وقتی جونه ایی به زحمت خودشو از خاک میکشه بیرون خیلی ذوق میکنم.خیلی!اگه قراره به یادت روز نیمه شعبان که اولین روز بستن همیشگی چشمای نازت بود برای بچه های رنجور بستری بیمارستان مفید کادو و خوراکی ببرم!اگه قراره هیچ تولدی برای پسرک نگیرم! اگه نمیدونم اون روز آخر رو چکار کنم که خاطره اش دقم نده؟

اگه تقدیره اگه حکمت!اگه بازی زمونه اس یا اتفاق!اگه بدبیاری و یا حتی امتحان!

خیلی بی انصافیه!خیلی...

 

/ 11 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يه مامان

خيلي بي انصافيه خيلي...

آناهیتا

گرچه از فاصله ماه ز من دورتری ولی انگار همینجاو همین دوروبری ماه میتابدو انگار تویی میخندی باد میاید وانگار تویی میگذری

کیانا

[دلشکسته][گریه]

نغمه

خدا بهتون صبر بده

مصي

هجوم هجوم هجوم خاطره آواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار خاك سنگ گريه شيون آمبولانس دكتر بيمارستان هجوم خاطره و موندن من زيرآوارش

مامان علی

بزرگترین فاجعه دنیاست که تو باشی ولی او نیاشد

عاطى

داغ ميشم داغ داغغغغغغغ چه كنم آه ميكشم از ناتواني ام آه داغ....

کیانا

امروز برای اولین بار اسپیکر رو روشن کردم و آهنگ وبلاگت رو گوش دادم... بغض میاد سراغ آدم ... خیلی خیلی خیلی و هزاران خیلی دیگه سخته تحمل غم از دست دادن یه عزیز ، کسی که همه زندگیمون پر از خاطره با او بودنه . مخصوصا اگه اون عزیز یه فرشته پاک و معصوم باشه ... همین آهنگ رو مدتی پیش گوش دادم وقتی دوست خواهرزاده ام که 20 تیر پارسال عروسیشون بود و 20 بهمن پارسال خبر تصادف و فوت عروس و داماد رو شنیدم...چقدر گریه کردم... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه چقد غم داره این آهنگ خدایا چقدر تلخه قصه رفتن...غم رفتن چقدر سنگینه ... کاش اینجوری نبود... کاش راحت تر میشد قصه رفتن رو باور کرد و پذیرفت... با اینهمه خاطره چه میشه کرد؟؟؟؟ خدایا خودت کمک کن ...

مامان سارا

قربون اون دلتون بشم که این روزها داغداتر و لرزون تر همه این اگر ها و شاید ها و باید ها در ذهن میاد و میره اما چه فایده که هیچ چیز عوض نمیشه چه سود....آه

مریم

همیشه اتفاقات بدتری هم هست مثل مرگ زن دایی من و موندن زهرای سه ساله مه الان هفت ساله ذهنش رو همون حادثه رفتن و نیومدن مادرش زوم کرده و مغزش هنگ کرده کاش زهرا میمرد