..................(اسم نداره)

یادمه وقتی دانشجوی سال اول بودم توی یه شهرستان دور و بی آب و علف.یه روز آخر هفته یکی از هم اتاقی هام که خونشون چوکا(نزدیک رشت)بود دعوتمون کرد بریم اونجا.هورا

ما هم از خداخواسته قبول کردیم.5نفر بودیم توی اتاق.البته سال دوم من با آزمون مجدد برگشتم تهران.زباناردیبهشت بود سال79.یه جایی رفتیم که با کلام توصیف نمیشه.یه چیزی مثل یه دره کوچیک.سبز سبز. که به کوه میرسید و از دل کوه یه رودخونه جاری بود برای رسیدن به اونجا باید از روی یه پل چوبی رد میشدیم.بعد از پل فقط صدای طبیعت بود.صدای آب و پرنده ها.

ما از پل رد شدیم و یه کم شعر خوندیم.با صدای بلند. بعد شروع کردیم به داد زدن با تمام وجودمون جیغ میکشیدیم.چقدر دلم میخواست الان اونجا بودم اونقدر جیغ میزدم که مثل اونبار صدام بگیره.نیشخند

تو ساحل گیسوم با هم قرار گذاشتیم سال 89 دوباره اونجا جمع بشیم.(خوب چیه؟آره! از فیلم ضیافت یاد گرفته بودیم!)یک سال بیشتر نمونده.یعنی بچه ها یادشون هست؟از دو تاشون کاملا بی خبر بودم توی این چند سال.

پ.ن:دلم آرامش میخواد.آرامش واقعی!دیروز رفتیم شهروند خرید درمانی.اما فایده نداشت.من هنوز ناراحتم.ناراحت

/ 0 نظر / 25 بازدید